روزها و سوزها
در حال هوای خودم می نویسم ... و اما دوستانی که لطف دارند مطالب من رو در وبلاگ یا سایت یا ...متعلق به خودشون می گذارند لطفا به من هم اطلاع بدهند یا رسم ذکر کردن منبع رو از یاد نبرند ....ممنونم
انگار هیچ کس نیست ...مثل آدمی شده ام که یکباره از خواب بیدارمی شود و خودش را در جزیره ای دور دست تنهای تنها می یابد ...هیچ آشنایی نیست ... همهمه ی آدم ها مثل کابوسی می شود... نمی دانم در خواب یا در بیداری! نمی دانم وقتی که بیدارم ،خواب و رویا می بینم یا وقتی که خوابم ، زنده ام و بیدار ؟! خواب هایم همیشه راست می گویند ...اما در بیداری چه سراب ها که فریب نداده اند . آدم ها زیادند ... چشم ها زیاد ...دل ها زیاد ...دستم را می فشارند ...به رویم لبخند می زنند ...محبت هایی که درکشان گاهی سخت می شود و دوست داشتن هایی که فهمیدنش ! هدیه هایی که بوی گل سرخ می دهند ...و من شرمسار تهی دستی ام می شوم .نمی دانم با این همه مهربان ، کی وقتی بماند برای تنهایی ؟! برای خلوت ؟! برای درد ...برای اندوه بی کسی خوردن ... یک نفر دلش را قربانی می کند یک نفر نگاهش را ...یک نفر از دوریم بی تابی می کند ...یک نفر بوی اقاقی می دهد ...بوی یاس ...بوی مریم ...بوی گل های شمعدانی ...یک نفر مرا با خودش می برد به تک تک آرزوی های کودکی ام ... برایم ستاره می چیند اما من هنوز دل نگران گل سرخم؛ چشم به همان سیاره ی دورم ... در ازدحام این همه دوست ... این همه نیلوفر ، احساس خاری می کنم ...بغض می کنم... می گریم و خوابم می شکند ...کابوس بود یا رویایی شیرین ؟! نمیدانم !!! و باز همین جزیره ی دور افتاده ...چهار سو دریا ؟ نه ...برهوت ! نه راهی ...نه نشانه ای ...نه دستی ...نه اشاره ای . با این همه تنهایی چه کنم ؟ ! وقتی که راه ها همه بن بست اند ...چشم ها همه سوسوی سراب اند ...دست ها خشک و بخیل اند...تکیه گاهی نیست ...محرمی نیست ...کسی برای زخم هایت مرهم نمی شود ...مرهم همین شوری اشک هاست ! انتظار معجزه ای هم نیست .افتاده به چاهی دور افتاده ام ...خیال یوسف بودن برای رویایم سنگینی می کند ...گاهی از چاه به پادشاهی می رسی و گاهی از پادشاهی به چاهت می افکنند ... بین این دو انتخابی نیست ...نمی دانم تقدیر حرف اول را می زند یا قدرت ...هر چه که هست گریزی نیست ...می نشینم به تماشای زخم هایم ...یادگارهایی که که از تنهایی محض گاهی بهترند ...و تنهایی که گاهی بهتر از ... . « دردی اگر داری و همدردی نداری با چاه آن را در میان بگذار ! با چاه ! غم روی غم اندوختن دردی است جانکاه ! » گفتند این را پیش از این اما نگفتند ، گر همرهان در چاهت افکندند و رفتند ، آنگاه دردت را کجا فریاد کن ، آه ! ( شعر به گمانم از: فریدون مشیری ) می خواستم حکایت "کتی "را برایتان بنویسم ... "کتی" که نمی دانم اهل کجاست ...خواندن حکایت کتی خالی از لطف نیست ...اما همه ی قصه ی واقعی اش حرف من با شماها نیست ...و البته حرف من با خودم ! حکایت"کتی" هرچند مرا متاثر کرد اما بیشتر از آن به فکر واداشت. دختری که سرطان همه ی وجودش را فرا گرفته بود و با درد، دست و پنجه نرم می کرد ...نه ! صبر کن هنوز نمی خواهم دلسوزی کنی ...فرصت هست .از طرفی عاشقی داشت.عاشقی که با رنج" کتی " می سوخت و پا به پای او درد می کشید . تصمیم گرفت با کتی ازدواج کند با اینکه می دانست به زودی میمیرد و این زندگی عمر بسیار کوتاهی دارد . با هم ازدواج کردند و ...کتی 5 روز بعد درگذشت ...اما این عشق که هرگز نمی میرد ... . کتی بیماری مزمن نداشت ...نابینا و نا شنوا و ...نبود .مشکلش این نبود که بچه دار نمی شود یا مثلا معلولیتی دارد ...داشت می مرد به همین بزرگی و حل نشدنی ...هر چند وقتی عشق به معنای واقعی اتفاق می افتد هر غیر ممکنی را ممکن می کند . آن طرف تر قصه ی مردی را شنیدم که پس از 13 سال زندگی مشترک و به قول خودش عاشقانه همسرش را به دلیل نازایی ترک کرد و با دختر جوانی با اختلاف سنی 20 سال ازدواج کرد .و همسرش در این درد و تنهایی سوخت و دم نزد .هر چند از این حکایت ها بی شمار است ،فرقی نمی کند ...یا مردی که با همه ی وجود ابراز عشق می کند اما تنها پس از اندکی زندگی مشترک احساس دلزدگی و خستگی پیدا می کند و دل و روحش همسر را ترک می کند تنها جسم می ماند و زندگی خسته کننده ای ؛ آن هم تا جایی که بشود صبوری کرد .حالا این وسط معنی عاشقانه کجاست ؟!!! ...عشق تا کجا ها دوام می آورد ؟ تا کجاها ایثار می کند ؟ تا کجاها دست آدم را می گیرد و همپای خود می برد ؟ تو به من بگو عشق چقدر عمر می کند ؟ چقدر می شود به عشق اعتماد کرد ؟ چقدر می شود باورش کرد ؟ نه ...اصلا بگو چه طور می شود عشق را فهمید ؟ تو میدانی ؟... نام تو نام مجنون نام تو بیستون نام تو نام دیگر شیرین است نام تو هند نام تو چین است و شاعران عاشق در عهد جاهلیت ویرانه های نام تو را می گریستند نام تو نام دیگر لیلا نام تو نام دیگر سلماست نام تو نام اهرام نام تو باغ های معلق نام تو فتح قیصر و کسری است
نام تو رازی نوشته بر پر پروانه هاست گل ها همه به نام تو مشهورند آیینه ها از انعکاس نام تو می خندند در کوچه های خاطره باران وقتی که خوشه های اقاقی از نرده های حوصله ی دیوار سر ریز می کنند و در مشام باد عطر بنفش نام تو می پیچد نامت طلسم « بسم» اقاقی است ... نامی برای مردن نامی برای تا به ابد زیستن نامی برای بی که بدانی چرا گاهی گریستن تاریخ عاشقان فهرست کوچکی از بی شمار نام شهیدان توست پیغمبران به نام تو سوگند خورده اند و شاعران گمنام تنها به جرم بردن نام تو مرده اند زیرا که نام کوچک تو شرح هزار نام بزرگ خداست زیرا هزار نام خدا زیباست! شاعر :قیصر امین پور صدای قطرات باران روی نورگیر و خلوت اتاق من ...خاطراتی که مبهم در مقابل چشمانم نقش می بندند و یک یه یک محو می شوند .خلوت دل با صدای باران هم اتفاق قشنگی است ...می شود سراغ پنجره رفت و دل داد به تماشای باران و درختان و ... .اما افسوس ...که دلی برای دلدادگی ندارم . شاید تنها قرار باران و پنجره است ...بهتر است هر کسی خلوت خودش را داشته باشد . قرار من با صدای باران ...و قرار پنجره با خیسی قطره ها ...فرقی نمی کند ....آدم که دلش بگیرد می تواند هر لحظه باران را به اتاقش بیاورد ... دیروز در جمع صمیمی بهترین دوستانم ...زهره که کم کم لایق زیباترین واژه دنیا مادر می شود و راحله که مثل من هنوز تن به ازدواج نداده و با وجود همه ی شور و شادی و شیطنت هایش غم درون نگاه و سکوت هایش را خوب می شناسم و منصوره که متاهل شده و به گمانم سختی هایی را دارد تحمل می کند و جلال ، همسر زهره، آدمی شاد و آرام و متین که به احترام حضور ما سه تفنگدار ! ( منصوره آرام تر از ماست ) جمع مان را ترک کرد تا راحت تر خلوت کنیم ... خاطرات گذشته را مرور کردیم .و فقط خندیدیم تا مبادا غمی یادمان بیاید ...اما خاطرات که همه اش شاد نیست ...شاید همه ی حزن خاطره ها در روزهایی است که رفت و شور و شوق جوانی را هم با خود برد ...آرزو کردیم یک بار دیگر دوباره روزها ی شیطنت دانشگاه بر گردد وما با این شخصیت های جدیدمان که خیلی با 4 سال گذشته فرق دارد، وارد دانشگاه شویم . یاد خاطرات سفر جنوب کردیم ...سفر به مناطق جنگی که گروه ما مثل اخراجی ها ،متفاوت با سایر بچه ها و حال و هوای روحانی آن ها بود ...هر چه بود روزهای خوشی بود ...بعدش ...خوشی ها کمرنگ شدند ...هر چه فاصله ما با هم بیشتر شد به غم نزدیکتر شدیم ...و اتفاق هایی که تقدیر رقم زدو ... و حالا که دلخوشیم به این دیدارهای گاه و بیگاه اگر مشغله ها و روزمرگی ها بگذارد ...نمی دانم این سال های پیش رو چه اتفاق ها و حوادثی را برایمان رقم خواهد زد ... . باز هم دلتنگم .شاید همه اش تقصیر باران است .موسیقی اش حزن عجیبی دارد و حالت آسمان ...که هر چه بیشتر به آن نگاه می کنم دلتنگی ام فزون تر می شود ...و همراه با موسیقی باران زیر لب می خوانم : اول آبی بود این دل، آخر اما زرد شد آفتابی بود، ابری شد، سیاه و سرد شد آفتابی بود ،ابری شد، ولی باران نداشت رعد و برقی زد ولی رگبار برگ زرد شد آه، این آیینه کی غرق غبار و گرد شد ؟ هر چه با مقصود خود نزدیکتر می شد ،نشد هرچه از هر چیز و هر ناچیز دوری کرد ،شد هر چه روزی آرمان پنداشت ،حرمان شد همه هر چه می پنداشت درمان است ،عین درد شد سر به زیر و ساکت و بی دست و پا می رفت دل یک نظر روی تو را دید و حواسش پرت شد بر زمین افتاد چون اشکی ز چشم آسمان ناگهان این اتفاق افتاد : زوجی فرد شد بعد هم تبعید و زندان ابد شد در کویر عین مجنون از پی لیلی بیابانگرد شد کودک دل شیطنت کرده است یک دم در ازل تا ابد از دامن پر مهر مادر طرد شد قیصر امین پور دوستی ها رنگ باخته اند رفیق ... حالا سنگ بر داشتی که چه ؟ ...تو هم بزن ...اگر هنوز جایی برای شکستن میابی بزن ...اما آنچنان بزن که این ماهی قرمز هم جان دهد ...دیگر تاب تماشای جان دادنش را ندارم ...در این خشکسالی محبت و عشق ،امیدی به جان دوباره اش نیست .نه دستی که به آبی برساندش و نه راهی که به دریایش ...وقتی که تقدیر حکم شکستن می دهد که راه گریزی نیست ...بزن رفیق ...سنگ آخر را تو بزن ... بشکن ...که به دست دوست جان دادن هم عالمی دارد . آنچنان بشکن ...که این ماهی قرمز بی تاب ، رویای دریا را هم از سر بیرون کند ...بشکن و بنشین به تماشای آخرین نفس های دلم ... حیف که این دست ها سنگی بود نه پلی به دریا ... . اگر هنوز جایی برای شکستن در تنک دلم یافته ای ارزانی دستان تو ...بشکن...سنگ آخر را تو بزن ... . تنهایی ام را با تو قسمت می کنم سهم کمی نیست گسترده تر از عالم تنهایی من عالمی نیست غم آنقدر دارم که می خواهم تمام فصل ها را بر سفره ی رنگین خود بنشانم ات بنشین غمی نیست آیینه ام را بر دهان تک تک یاران گرفتم تا روشنم شد در میان مردگانم همدمی نیست همواره چون من نه ! فقط یک لحظه خوب من بیندیش -لبریزی از گفتن ولی در هیچ سوی ات محرمی نیست من قصد نفی بازی گل را و باران را ندارم شاید برای من که همزاد کویرم شبنمی نیست شاید به زخم من که می پوشم زچشم شهر آن را در دستهای بی نهایت مهربانش مرهمی نیست شاید و یا شاید هزاران شاید دیگر اگرچه اینک به گوش انتظارم جز صدای مبهمی نیست محمد علی بهمنی

بیش از همیشه به خلوت نیاز دارم ...تنهایی مونسی است که نه فریب می دهد و نه رهایت می کند ....انگار از عهد ازل قول داده که دست از سر این دل بر ندارد .من هم شکایتی ندارم .رفیق خوبی است ...لااقل گاهی باعث می شود که کمی بیشتر فکر کرد .به روزهایی که گذشت و به آینده ی مبهمی که پیش روست .
صاف بود و ساده و شفاف، عین آینه
دلت را بردار و برو به جایی که هنوز ماهی های قرمز حرمت دارند و کسی تنک دل کسی را نمی شکند ...من که سال هاست تنک دلم ترک بر داشته ...و دیگر این ماهی قرمز بی قرار، نفس های آخر را می زند ... .
| Design By : Night Melody |

